حالا ديگر زبان فارسي كاملاً از حالت محدوديت درآمده بود، گرچه ممكن بود در مقايسه با زبان مقدس قرآن، زباني عاميانه باشد، پا به پاي زبان عربي تدريس ميشد.
بگذاريد لحظهاي براي ملاحظهٴ اين مطلب درنگ كنيم كه رهايي بسياري زبانها -- فرانسوي، فارسي، عبري، و ژاپني -- به خودي خود دليلي است كافي براي بيداري و آگاهي روزافزون، و براي استقلال فرهنگي اين ملل متعدد.
بر سر اسلام برگرديم، كه هنوز دارالخلافه تعدادي از علما را عرضه ميكند، گرچه هيچكدام چندان برجسته نيستند -- محمدبن عبدالباقي، ابن جزله (از تبار مسيحي)، سعيدبن هبةالله، خطيب بغدادي، و ماوردي. در خارج از ايران، يگانه مركز تعالي فكري اسلام اسپانيا بود، ولي ايام شكوهمندي قرطبه ديگر سرآمده بود. البته از هفت عالم و فاضلي كه طرز تفكر اسپانياي مسلمان آن روزگار را با وضوح عرضه ميكنند، تنها يكي با قرطبه در ارتباط بود، يعني بكري جغرافيدان. بزرگترينشان يعني زرقالي1 در طليطله برآمد، همچنين مورخ شهير ابن صاعد.
يوسف مؤتمن در سرقسطه زندگي كرد؛ ابوعمر بن حجاج در اشبيليه. در مورد ابن سيده تنها ميدانم كه در مرسيه زاده شد و در دانيه درگذشت.
اگر از خود بپرسيم كه بزرگترين موفقيت آن عصر كدام بود، جواب عبارت است از: بيداري فلسفه در غرب، رستاخيز افلاطوني در قسطنطنيه، رستاخير تلمودي در اروپا، آغاز رستاخير نوكنفوسيوسي در چين. اينها همه، درحقيقت كاميابيهايي كمتر از آن است كه انتظار ميرفت.
ولي بالندگي نجوم به وسيلهٴ زرقالي و جبر به وسيلهٴ عمر خيام قدمهاي مشخصي بود به جلو.
همينطور تهذيب موسيقي وزني، شركت دادن تجارب اسلامي در طب سالرنو به وسيلهٴ قسطنطين افريقي، و رسالهٴ چشمپزشكي زريندست. آثار حقوقي، اجتماعي و تاريخي را منظور نكردهام، چون سنجش ارزش واقعي آنها دشوار است، ولي بهطور كلي ميتوانم بگويم كه اين عصر تعدادي مورخان ممتاز و چند متفكر سياسي بار آورد كه نامشان درخور يادآوري است.
بالاخره، اين عصر از لحاظ لغتنويسي عبري و فارسي دوراني خلاق بود.
در ميان همهٴ اين فعاليتها كه از كرانههاي اطلس تا اقاصي ژاپن، و از شمال اروپا تا جنوب هند مشهود بود، چه شد كه مساعي مسلمين كاهش يافت؟ پاسخ چنين سؤالي دشوار است، چون دلايل بسيار، پيچيده و بسا پنهان دارد. در وهلهٴ اول، نيروي دامنهدار اسلام غالباً مصرف شده، و ديگر ايام سرافرازي سرآمده بود. درست است كه تجربه كسب شده بود؛ ولي تجربه جانشين خوبي براي نبوغ نيست، و با فرزانگي هرگز نميتوان عدم يا فقدان شجاعت فكري را جبران كرد. غالباً خاطرنشان شده است كه زوال اسلام بيشتر مرهون رشد راستكيشي و اصول